تغییر

تغییرکنید تا بهترین شوید

سوگنامه
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٦   کلمات کلیدی:

زندگی بر گردنم باری گرانی بیش نیست          عمر جاویدان عذابی جاویدانی بیش نیست

نمیدانم که چه خواهم نوشت. زبانم از گفتار باز ایستاده؛ قلم ام توانایی سخن چیدن را ندارد. گرچه هر روز و هر لحظه با دنیای غم دچاریم. ولی مدت زیادی بود که غم شخصی گریبان گیرم نشده بود. بلی یکی را از دست دادم برای همیش.  شب تاریک است و غم هم بی رحمی می­کند. ساعت از یازده و نیم و یا اندی از آن گذشته است. موبایل ام به صدا در می­آید. شماره را نمی­شناسم، شماره از کمپنی ام تی ان می­باشد. بلی گفته؛ سخن را آغاز می­کنم. در جواب می­گوید که من مصطفی هستم. مصطفی کیست؟ پسر مامای داکتر احمدضیا؛ بلی می­شناسم، بلا فاصله با حال گرفته شروع می­کند که صبا(فردا) تشیع جنازه احمدضیا است. چه می­گی؟ کدام احمد ضیا؟ بلی احمدضیا خواهر زاده ام امروز در بند قرغه غرق شده و صبا نه بجه تشیع جنازه اش است.


موبایل از دستم می­افتد شب تاریک، تاریک تر می­شود. همه هم اتاقیانیم حیران می­شوند تلویزیون را خاموش می­سازند چه خبر است؟ بلی داکتر من رفت! از اتاق بیرون شده خوب شکم پر گریه می­کنم. بقیه ماجرا را نمی­توانم بنویسم همین حالا گریه هایم مرا بدرقه می­نماید. کیبورد کمپوترم از من شکوه دارد، و قطره های کوچگ از قطره های گریه ام نوشته های روی صفحه کمپوتر را همراهی می­نماید.

این جوان ناکام و نا مراد احمدضیا عرفانی نام داشت. بیست چهار الی بیست پنج سال از بهاری زندگی اش را سپری می­نمود. هفده سال درس و تحصیل را با تمام ناملایمات زندگی، بهار همین سال به اتمام رساند. در دانشکده داروسازی(فارمسی) دانشگاه کابل تحصیل نمود اولین روزهای وظیفه اش بعد از خون دل خوردن ها و امتحانات پی هم در شفاخانه فرانسوی ها شروع نموده بود. تازه به ثمر رسیده بود. تمام اعضای فامیل اش به یک امید بی بدیل به وی نگاه می­کردند. پدری پیری دارد که در ایران کارگری می­نماید. دوسال تمام در یک اتاق با هم زندگی نمودیم. دوستی ما دیگر فراتر از یک دوست بود، هیچ چیزی از هم پنهان نداشتیم. من وی را «داکتر من» گفته صدا می­کردم و در موبایل خود به نام «دم» ثبت نموده بودم. وقتی سال پار تصمیم گرفت که فامیل اش را به کابل بیاورد هیچ چیز نداشت ولی اعتماد به نفس داشت. می­گفت باید برادر و خواهران کوچکم از حداقل امکانات شهر کابل استفاده نمایند. شهر هر چه باشد شهر است و زمینه پیشرفت. این جوان مرحوم بدون هیچ مبالغۀ هیچ چیزی کم نداشت. پشت کار، حوصله مندی، اعتماد به نفس، قیافه زیبا و کم نظیر که شاید جهان کمتر دیده باشد. برای زیبا سروده است.

افسوس که ایـن عمر مرا دیـر نشد              از خـــــوردن آدمــی زمــین سیر نشد

یا که بیرویم به پیش استاد اجــــــل             مردن خو حق است ولی جوان پیر نشد

در ادبیات ما آب نماد از نجات بخشی است ولی گاهی همین آب نرم چه قدر بی رحم و سخت می­شود. آب قرغه 4/4/1389احمد ضیا را بلعید و جسم بی روح اش را به ما بر گرداند. و این خاک لعنتی که دیگر سیرایی ندارد و ما هم در حال که جمعی از استادان دانشگاه های کابل و تعدادی زیاد از دوستان وهم صنفان مرحوم حضور به هم رسانیده بودند در میان دریای غم به خاک سپردیم. شب قبل وقتی که خوابم نمی­برد نا خواسته این ابیات را زمزمه می­کردم من هر لحظه اش غم است. دنیای خاطرات با وی دارم. به یاد می­آورم که شاعر این شعر را چه

که ممکن مملو از مشکلات فنی باشد. خدایا بیامرز کسی را که هیچ چیز از دنیا نبرداشت و فرصت برداشتن را پیدا ننمود و به سوی شما با شتاب برگشت.

تورفتی مــــرا غمبار کــ ــردی            مـــرا از زندگی بی زار کــردی

نه تنها من که صدهای دیگر هم             به خون دل همیش دچار کردی

خدایا ایــن چه مصیبت بود برما             ما را از درد وی بیمار کـــردی

 

                  احمدضیا خدا پشت و پناهــت            بهشت بـریـن باشــد جایگاهـــت

دیدار هم درد تو را می­سراید            ببخش ما را که نیستیم در کنارت